ساکن جزیره تنهایی



 

امروز بازم برگشتم...بعد از حدود یه سال...اگه بشه ایشالله دوباره میخوام بنویسم. تو این یه سال که از این محیط مجازی دور بودم خیلی اتفاقا افتاد... فکر کنم خیلی از بچه ها دیگه نیستن...به هر حال امیدوارم بازم بتونم دوستای خوبی داشته بشم...اینجا خیلی جای خوبی واسه نوشتن حرفایی که نمیشه گفت...

تازگی ها کلی تصمیمای جدی برای زندگیم گرفتم...احساس میکنم عمرم فقط الکی داشت هدر میرفت.دلم می خواد یه کاری بکنم که راضی باشم.بدونم که تو این دنیا حداقل برای زندگیم تلاش کردم و موفق هم بودم... تازه دارم یاد می گیرم با ادمای دورو برم چه جوری رفتار کنم،چه جوری برای زندگیم تصمیم بگیرم، هرکسی چه جایگاهی می تونه تو زندگیم داشته باشه و...شاید یه کم دیر باشه! ولی نه!...میگن،ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازس...مگه نه؟حالا دیگه من میرم جلو خدا هم خودش باهامه...همیشه بوده و هست...هر وقت صداش کردم صدامو شنیده،اینبارم مثل هر دفعه جوابمو میده...می دونم

دلم نمی خواد نوشته هامو بخونم ببینم اصلا چی نوشتم ؟جمله هام با معنی بوده یا نه؟!فقط دلم میخواد هر چی تو دلمه بنویسم بدون فکر...میخوام سال دیگه این موقع از خودم و زندگیم راضی بوده باشم.ایشـــــــــــــــــــــــــــــــــالله

امیدوارم همتون موفق باشین،برای منم دعا کنین

                                                             به امید خودش که هیچ وقت نا امیدم نمیکنه

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد میدانم،میدانم،میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

|+| <#user#>نوشته شده توسط نوشین در ۱۳۸٦/٢/۱٠ و ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ |  پيام هاي ديگران ()